کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی
زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

 در یکی از روزهای سرد پاییزی دختری به دنیا آمد با دو چشم بزرگ و سیاه .اوبا چهار برادر ویک خواهر در منطقه ای گرم از این سرزمین زندگیش را شروع کرد. اوروزهای کودکیش را با پدر ومادری مهربان وبی سواد گذراند و در زندگیش لحضاتی را تجربه کرد که ممکن است، هردختری با چنین خانواده ای تجربه کند. 

حالادرچهل سالگی است،و کودکیش را به یاد می آورد.از آن زمان گفت: از تبعیض ها ، ازشوکولاتی که متعلق به برادری که تنها یک سال از او کوچکتر بود.حسرت مزه ی که هنوزدردرونش حس می کند. 

از خشونت، از دست درازی پدرش به خواهر بزرگترش وشانسی که داشت، دختر دوم بودن اورا از اذیت وآزارهای پدر در امان نگه داشته بود.اوبرایم گفت که چطور به جای اینکه مادرش پناهگاهی برای خواهرش باشد با حسادت هایش بستری ناامن را برای خواهرش فراهم می کرده است،خواهری که ازدواج هم نتوانست نجاتش بدهد وزندگیش مانند کودکیش پراز تشنج وشکنجه روحی وجسمی است. 

از ازدواجش گفت: درهجده سالگی وبدون آگاهی، با مردی که از ابتدا پای بساط تریاک می نشسته است ، بعداز ازدواجش در خانه ای زندگیش را شروع کرد که فقط یک اتاق از آپارتمان هفتاد متری متعلق به اوبود.مجبور بود با خانواده ی همسرش زندگی کند با پدر، مادر وبرادرشوهرش. از شبهای زیادی گفت که به خاطر خرناسه های همسرش تا صبح نمی توانست بخوابد و وقتی که اعتراض می کرده با برخوردهای شدید همسر ومادر همسرش روبرو می شده است. از اینکه در خانواده همسرش به شدت تحت فشار بود، ولی زندگی بهتری نسبت به خانه ی پدرش داشته چون حداقل برای غذا دغدغه ای نداشته است. 

 اورا سالهاست می شناسم از قبل از ازدواجش، ولی حرفهای تازه از او می شنوم.همیشه فکر می کردم زندگی متأهلیش کابوسی بوده که او از آن یاد خواهد کرد ولی زندگی کودکیش کابوسی قبل از ازدواجش بوده است. روزی که دانشجو بودم به خانه اش رفتم، خانه ای در یک زیر زمین، باز هم با خانواده ی شوهرش زندگی می کرد واولین فرزندش رابه دنیا آورده بود.به من گفت که می خواهد به دانشگاه برود وتحصیلاتش را ادامه دهد.او را جدی نگرفتم ،چند سال بعد دوباره اورا دیدم با بچه ی دومش، گفت که دانشگاه را تمام کرده وتوانسته خانه ای مستقل اجاره کند.این موفقیتها باعث می شد، اورا تحسین کنم.  

 سالها گذشت وهر بار در مرحله ای از زندگی بود.پدر ومادرش را دریک سال از دست داد.تمام اهل خانواده ا ش از آن به بعد پراکنده شدند واو در این دنیا تنها شد. هراز گاهی او را می دیدم . 

ده سال پیش اورا زن مطیع یافتم که کاملا از شوهرش تبعیت می کرد.سه سال بعد اورا زنی درمانده دیدم که سعی داشت همسرش را از اعتیادی کهنه ترک دهد وچند سال بعد زنی وامانده که شوهر معتادش کابوسی را برایش رقم زد که دردناک ترین برگ زندگیش شد.ارتباط با زنی که اورا نه تنها می شناخت بلکه از بستگانش بود. برای چند صباحی شکست ،ولی این شکستن، زندگیش را به گونه ای دیگر رقم زد.او را وارد مرحله ی تازه ای کرد.این بارقدم برداشت تا آزاد شود.اوبندها را درید از همسرش جدا شد فرزندانش را زیر پر وبالش گرفت ومحکم تر از همیشه برای زندگی بهتر تلاش کرد. 

اورا هنوز می بینم اودر چهل سالگی هنوز زیباست. تلاش او درزندگی سخت وطاقت فرسایش باعث شد، همیشه اورا بستایم. اوزنی مبارز است که برای زندگی هر لحظه تلاش کرده وهنوز هم در حال مبارزه است تا بتواند تنها زندگی کند وسربلند باشد. 

جمعه 9 بهمن ماه سال 1388

 "به همین سادگی" از نگاه منیژه

همیشه وقتی فیلمی را ازکتابی تدوین شده می دیدم، به این نتیجه می رسیدم، که هرگز فیلم نمی تواند گویای تمام جوانب کتاب باشد. ولی با دیدن فیلم به همین سادگی با خودم گفتم هرگز اگر کتابی نوشته شود نمی تواند اینطور زندگی زنی را به تصویر بکشد.

حتم دارم هیچ فیلم و اثرهنری خالی از اشگال نیست.اما نگاه غیر تخصصی من چنان تحت تاثیر صمیمیت و سادگی فیلم قرار گرفت که از مشاهدات اشکالات آن ناتوان شدم.

زن برروی پشت بام چنان مبهوت مشاهده شهر دود زده است که متوجه حضور زن همسایه نمی شود. گویی تابلویی است از زندگی غم بار و گرفته خود را مشاهده می کند. به زن همسایه کمک می کند تا به ترس بر سوار شدن به آسانسور چیره شود."آسانسور نمادی است از مدرنیته و ترس از سوار شدن مقاومت سنت در برابر تغییر".

فیلم برشی است از یک روز زن خانه دار را که هر روز تکرار می شود. تکراری فرساینده  و سرویس دادن بی پایان را به نمایش می گذارد.

کارهای زن با بی توجهی و بدون مزد و پاداش روبرو می شود.پختن غذا با بی میلی بچه ها ،عدم استقبال پسر از همراهی مادر به کلاس زبان ،خجالت پسر به نوع پوشش مادر است.

بچه ها برای حل مسائل به روز خود به منشی پدر متوسل می شوند. برای اطلاع از هوای هفته آینده به کمک اینترنت و با سوال در باره ی معانی لغات انگلیسی.

حتی آرزو که اسمش به عمد انتخاب شده تا آرزوهای برباد رفته ی طاهره را یاد آور شود، منتظر پدر می ماند تا زیر رضایت نامه مدرسه را برای رفتن به اردو امضا کند.

زمانی که طاهره اقدام به برداشت پول از عابر بانک می کند، پیرمردی در مقابل او قراردارد که اگر چه به نظر عامی و متعلق به نسل های گذشته است، ولی به آموزش استفاده از عابربانک را می دهد.

طاهره به گوشی همراه امیر(همسرش) زنگ می زند و با تعجب گوشی را منشی جواب می دهد. او را جدی نگرفته با اسم کوچک طاهره خانم خطاب می کند. طاهره به خاطر کمبود پول مجبور می شود بجای کت و شلوار پیراهن بخرد.

موقع شستن ظرفها صدای زیبا و محزون زن را برای اولین بار آرزو می شنود، که اشاره به توانایی های نادیده گرفته زن دارد.

در جایی با حسرت از خاطرات گذشته اسب سواری و تیراندازی برای پسرکوچک می گوید که از همه ی پسرهای فامیل سر بوده است.پسررا شگفت زده می کند.

زن با کت و شلواری که توسط منشی خریداری شده حریم خصوصی وخانوادگی خود را بیشتر مورد تهاجم می بیند.مرد افکارخود را بلند به زبان می آورد: اگر فردا زیر پای قرارداد پروژه اسم من نباشد، دیگربه شرکت نخواهم رفت. طاهره پیشنهاد می کند بجای این کار با شریکت حرف بزن. امیرجواب می دهد: بعضی چیزها اگر یادآوری شود ارزش خود را از دست می دهد. طاهره که به شکل ها ی مختلف سعی کرده است سالگرد ازدواج را که بهانه ای برای نشان دادن محبت وتوجه است را به یاد امیر بیاورد. از دادن کادو منصرف می شود. طاهره سعی می کند امیر را از تصمیم خود خود آگاه سازد ولی مجالی پیدا نمی کند. اوبا خالی کردن تفاله چای درون لگن ظرفشویی یادآورزندگی تفاله شده خود می شود.

علی رغم اینکه از صبح به دنبال ردیف کردن مقدمات رفتن است، از جمله تلفن زدن به مادر وهماهنگی با برادر،زدن دسته کلیدها برای بچه ها ، پر کردن فریز از مواد غذایی آماده کردن پسر برای به تنهایی به کلاس رفتن که اینها خود دل مشغولی های یک مادر را نشان می دهد که علارغم داشتن دلایل کافی برای رفتن، هنوز از رفتن باز می ماند، امیدوار است با کمی توجه از طرف امیر از رفتن باز منصرف شود. در تاریکی گریه می کند و با صدای امیر درخواب ابتدا امیدوار می شود ولی بعد به بیهودگی تصورش پی می برد.حتی غذایی که وقت زیادی برای آن صرف شده مورد توجه امیر قرار نمی گیرد چون اودر رستوران درجه یک غذایی فوق العاده خورده وسیر است.

طاهره برای چیرگی بر دودلی به استخاره متوسل می شود ولی حتی پیش نماز با وقت قبلی وهماهنگی منشی کار می کند. در صحنه حضور طاهره روی سفره ی عقد دختر همسایه که  یادآور ازدواج های رایج که بخش فانتزی آن به تدارکات پر هزینه و وقت گیر آن هم در آخر شب بعد از چیره شدن تمام مقدمات که درواقع دیگر راه برگشتی ندارد از سردل خوشی انجام می شود.عدم وجود مشاوره های روان شناسی وحقوقی جای تامل دارد.

امیر به عنوان مردی خانواده دوست ،مسئول و پر کار است.اما مشکل تاریخ مصرف گذشته مردسالاری و سنتی اورا در جایگاهی قرارداده است که نه تنها از توان او خارج است بلکه باید نتیجه ای را که باید در پیشبرد رابطه ای عاطفی قدم بردرد را ناتوان کرده است.در قسمتی که علی کوچک حتی نگران رفت و آمد خواهر است.گویای ناکارآمد بودن شکل سنتی دارد که شانه های پسر ناتوان از بار مسئولیت مراقبت از خواهر و از طرف دیگر حقارت دختر از تحت حمایت بودن یک مذکر گرچه کوچک تر از خود باشد را نشان می دهد.

مبارزه طاهره برروی پشت بام زندگی طوفان زده ی او و دست و پنجه نرم کردن او برای حفظ زندگی را نشان می دهد.

چگونگی رفتن و یا نوع ماندن نشان از انتخاب در هر صورت درست طاهره را دارد که به بیننده واگذار شده است.

انتخاب نام امیر به معنای سرور و طاهره زنی پاک برای  کلیشه های از پیش تعیین شده  گویا است.

طاهره بعد از سوختن بادمجان ها خشم فروخورده خود را بر سر آرزو خالی می کند ولی علی بازیگوش را علی آقا و محترمانه صدا می کند.

اگر تیتر فیلم را حذف کنیم انگار به دیدن فیلمی مستند یا خانوادگی نشسته ایم.

من به سهم خودم از بازی تاثیر گذار خانم فرشته قاضی گرفته تا تمام عوامل فیلم تشکر کوچک خود را برای ارائه فیلمی ،ملموس، زیبا، به عبارتی، به همین سادگی، با هدیه دادن سی دی به دوستان تا حدی ابراز می کنم.      

چهارشنبه 30 دی ماه سال 1388

خونی که ناپاک نیست.

در16 سالگی بالغ شدم البته بلوغ جسمی! بلوغ فکریم هفت سال بعد اتفاق افتاد. زمانی که زندگی مجردی را در شهری، دور از خانواده، تجربه می کردم .

پایان دوران کودکی و شروع تحول جدید به راحتی اتفاق افتاد. با اینکه  مادر یا خواهرم در مورد مسائل بلوغ هیچ وقت صحبت نکرده بودند، ولی چون در مدرسه  تقریبا تمام دوستانم  این دوره را طی کرده بودند، به صورتی، من هم دلم می خواست به این مرحله برسم.تقریبا آخرین نفری بودم بین همکلاسی هایم که بالغ شدن را تجربه کردم.وقتی از وضعیت خودم می گفتم تعجب دوستانم از دیرهنگام بودن آن مرا می ترساند. وحشت از مشکلی که می توانست زنانگی مرا تحت شعاع قرار دهد، آزارم می داد.

بالاخره در یک روز بهاری وقتی از دبیرستان برگشتم، خیالم راحت شد،که سالم هستم ومشکلی ندارم.البته تمام این افکار در کله ی کوچکم وُل می خورد بدون اینکه با کسی درمیان بگذارم.

با اینکه روزهای نوجوانی وجوانی را به دلیل عدم درک درست از جامعه و خانواده ، ایستادن مقابل سنتهایی که دست وپایم را می بستند، استقلالی که به زور می خواستم صاحب آن شوم و تمام مسائلی که یک نوجوان با آن دست به گریبان است، به سختی پشت سر گذاشتم ولی نیرویی درونم بود که باعث می شد خیلی قویی باشم.

اما حالا در میانسالی مثل این است که تمام انرژیم را در طول آن سالها صرف کرده ام .با روزهای جوانی شرایطم بسیار متفاوت است.نیروی جسمی که در جوانی به من قدرت فراوانی داده بود ومرا مغرورم می کرد دیگر وجود ندارد.

اگرچه سالهای قبل، اتفاقی که ماهی یکبار برایم می افتاد، به راحتی می گذشت  ولی حالا به سختی از آن عبور می کنم .بعضی مواقع،چنان دردناک است که چند روزارتباطم، با دنیای خارج به حداقل می رسد. دکترها می گویند بخاطر فشارهای مستمر عصبی و روحی است.بخشی از آن هم فعل وانفعلات هرمنی است.

عادات ماهیانه با دردهای عجیبی به سراغم می آید، درونم را با بی رحمی چنگ می زند. حس می کنم تمام عصبهایم کشیده می شود، درد تمام بدنم را پر می کند. بعضی وقتها هم در مفاصلم، درد وحشتناکی دارم و از درون مرا متلاشی می کند. بی حالی عجیبی که حتی حرف زدن را برایم مشکل می کند، دلم می خواهد استراحت کنم. اتاقم جای امنی است که به آن پناه می برم. مهمانی حوصله ام را سرمی برد ومعاشرت آزارم می دهد. بهترین شکل آن است که تنها باشم وبه موسیقی گوش کنم.قرصهای مسکن وآرام بخش هم اثر محسوسی ندارد.روزهای بدی است ولی معمولا اگر با بحران مواجه نشوم سریع طی می شود. بنابراین نگرانم نمی کند.

پسرم وقتی کوچکتر بود خیلی تعجب می کرد که چرا مامان مهربانش یک دفعه تبدیل به یک غول بی شاخ ودم می شود ومرتب دعوا می کند. بزرگترکه شد برایش توضیح دادم به او گفتم: عزیزم، مامان در ماه چند روز مریض می شود وتو نباید نگران بشی، فقط یک مقدار باید به مامان کمک کنی تا خوب بشه.در حالی که توی چشمهایم نگاه می کرد گفت: باید چکار کنم. گفتم: زیاد دور وبر من نپلک بیشتر سعی کن درخواستهات را به بابا بگی. او هم قبول کرد. زمانی که حس کردم آنقدر بزرگ شده که می فهمد، دقیقا برایش توضیح دادم ، برای زنها چه اتفاقی می افتد.

حالا اوخیلی خوب من را می فهمد ودقیقا می داند که این اتفاق چه زمانی قراراست برای من بیفتد.

اما همسرم با این پدیده هنوز کنار نیامده است وبرایش قابل درک نیست. همیشه بدترین مشاجره های ما در این دوره اتفاق می افتد. معمولا دراینجور مواقع آنقدرعصبانی هستم که تصمیم می گیرم ازاو جدا شوم ولی وقتی روزهای دردناک تمام می شود به خودم می گویم نه ارزش این همه تند رویی را ندارد. بهتراست، آرام تر با قضیه برخورد کنم.

گذشته، در بعضی مناطق دنیا، زنها را دراین دوره حبس می کردند، چون فکر می کردند  ارواح خبیث در تن آنها برای چند روز لانه می کند. خونی که از بدن زن خارج می شد را ناپاک می دانستند.در بعضی از نقاط، زنها در تمام دوران ماهیانه وزایمان به منطقه ای دور از جمعیت منتقل می شدند تا بدون انکه مشکلی بوجود بیاورند این دوران راسپری کنند.البته هنوز این گونه مراسم درحاشیه ی شمالی افغانستان که داری مرز مشترک با جنوب تاجیکستان است ، دربعضی قبایل وجود دارد.

این نشان می دهد در طول تاریخ، انسان مرد نمی توانسته احساسات زن را دراین دوره درک کند.

سنم که کمتر بود این را از بد بختیم می دانستم که چرا زندگی برای زنها اینقدر، تلخ است.ولی الان به بهای ازدست دادن جوانیم، به این درک رسیده ام که با وجود زایمانهای دردناک ودردهای عجیب وغریب ماهیانه، ارزش این را دارد که زن باشم. زنانگی برایم افتخار بزرگی است که هر گونه درد ورنج آن رامی پذیرم وغیرازاین نمی خواهم.

شنبه 19 دی ماه سال 1388

در آینه نگریستم و خود را تحسین کردم. تحسین برای اقدام به انجام کاری که شانزده سال از آن طفره می­رفتم. چون در این مدت پیوسته این­گونه به من القاء شده بود که کارها و تفکرات صحیحی دارم و کامل هستم و این باور غلط در افکارم باعث شده بود از ماجراجویی و آزمودن قلمروهای جدید به شدت واهمه داشته باشم. ولی بالاخره از پوسته خود بیرون آمدم و احساس می­کنم تعهدی را که در مقابل خودم داشته­ام را بخوبی انجام داده­ام. به نتیجه­ی مطلوب رسیدن یا نرسیدن آن قدر مورد نظرم نیست که اراده­ی اقدام به آن خرسندم می­کند، و این که فکر می­کنم می­توانم از عهده آن برآیم.

اگرچه با ایده­ی بَرنده – بَرنده پیش رفته­ام، ولی اگر میسر نشود باز هم احساس بازندگی ندارم زیرا سعی خودم را کرده­ام و تابوی بیش از اندازه رعایت کردن دیگران را برای خودم شکسته­ام. و از مفهوم کلی "هیچ مهم نیست" اگر کسی ناراحت شود، استفاده کرده­ام.

و اکنون به عالم هستی می­گویم: "بله" و واقعیات را آن چنان که هست می­بینم نه آن چنان که پردازش ذهنی خودم است. این کتاب درس­های بسیاری به من آموخت. آموختم تا ترس­ها و نگرانی­هایم را ببینم و بشناسم و با برخوردی منطقی برآن­ها غلبه کنم.

به قلم طاهره

شنبه 19 دی ماه سال 1388

وقتی به دنیا آمدم، قرار بود فقط از ارتفاع و صداهای بلند، برای حفظ و بقایم، بترسم ولی نمی­دانم روزگار با من چگونه تا کرد که به خاطر دختر بودنم، لباس شرم و حیا را به تنم دوخت. به خاطر زن بودنم درس اطاعت و فرمانبری را به من آموخت و ترس از مخالفت همچون پیراهن یوسف بر تنم کرد. سال­ها با این ترس ناآگاهانه زندگی کردم و خود را با آویز وا بستگی معنا بخشیدم. ولی دیگر از این تاریکی­ها خسته و فرسوده، به دنبال راهی به اینجا و آن جا پرس و جو می­کردم تا انکه صدای پیر برنایی گوشم را نوازش داد که ای انسان، به خود آی. تو زیبایی و والا، قدر خود را بدان و آسیب­های به دور مان. نور آگاهی به چشمان و قلبم رسید. به خود نظر افکندم همچون پزشکی تجربی. به کالبد شکافی خود پرداختم. لایه­های ناشکفته خویش را کنار زدم تا به غده­های ترس که به هم تنیده بودند دست یافتم وآن­ها را همچون گره­های کور باز نمودم. دیدم کلافی واهی بود که من سال­ها به دور خود پیچیده بودم. علف­هاب هرزی که دست­ها و پاهایم را برای رشد و بالندگی بسته بود. آن­ها را از ریشه کندم. شروع به باغبانی وجودم کردم. دانه­های نهفته در خاک سرشتم را با آب زلال اعتماد به نفس و اتکاء به باورهای خویشتن آبیاری نمودم. حال، در انتظار رویش آن هستم، می­دانم که برای مبدل شدن به بوستانی، شب و روز باید آن را مراقبت و نگهداری کنم. ولی آن تا روز طولی نخواهد کشید، که تلاش­هایم به بار خواهد نشست و عطر زنانگی­ام همه جا پخش خواهد شد و از گل­های بوستانم به خاطر زن بودنش شرمگین نخواهم گشت. چرا که میخواهم زیبایی­ها آن بوستان را به تماشا و نمایش بگذارم.

به قلم ژیلا

دوشنبه 14 دی ماه سال 1388

هر زمانی که در خلوت خود به درونم عمیق فکر می­کنم، تفکرم بر این بوده که تقریبا هسته وجودی خود را شناخته­ام. ولی با مطالعه­ی کتاب" ترس را تجربه کنیم" اثر "دکتر سوزان جفرز"، مسائلی برایم روشن شد که همیشه جایی برای ریسک کردن وجود دارد. پس باید برای از بین بردن ترس­های نه چندان جدی درونی با آن­ها مواجه شد. که شاید کار چندان ساده­ای هم نباشد. ولی می­توان با روبه­رو شدن با آن­ها، تصمیم عاقلانه­ای گرفت و با ایمان به اینکه [زندگی]  ارزش ریسک کردن دارد، خود را محک زد. به همین دلیل تصمیم گرفتم برای تجربه کردن مطالب این کتاب قدرت ریسک کردن را در درونم تقویت کنم و به روش­های مختلف با آن روبه­رو شوم

به قلم خانم انصاری

یکشنبه 13 دی ماه سال 1388

نام کتاب: با خویشتن

نویسنده: دکتر شاد هملستر

ترجمه: مهدی قراچه­داغی – شهلا عارف

چاپ انتشارات آثار

چاپ اول تابستان 1375

چند روز پیش منزل یکی از دوستان بودم. ۴ عدد کتاب از کتابخانه­اش قرض گرفتم، یکی از آن­ها همین کتاب بود. با توجه به شناختی که از مترجم، مهدی قراچه­داغی، داشتم کتاب توجه­ام را جلب کرد. برداشتی که من از این نوشته داشتم نیز جالب توجه است.

یکی این که ما روزانه و در تمام عمر توسط محیط، خانواده، اجتماع و دست آخر خودمان، بمباران عبارات منفی می­شویم بدون این که آمادگی آن را داشته باشیم. این عبارات چه بار مصیبت باری روی زندگی، جسم، روح و سرنوشت ما می­گذارد. نویسنده معتقد است که انسان مثل کامپیوتری است که تا حالا بدون هیچ مانعی اطلاعات منفی را پذیرا شده و از این پس باید این اطلاعات از حافظه ذهنی آن پاک شود و به جای آن اطلاعات مثبت جایگزین شود.

روشی که ارائه می­کند به این صورت است که از عبارات مثبت به شکل حال استمراری، واضح و تکه­های کوچک استفاده کنیم. به طور مثال در مورد اضافه وزن به این شکل اول داده­های گذشته را پاک کنیم که: تا حالا من کارهایی می­کردم از جمله پر خوری و کم تحرکی و در واقع این­ها را دوست داشتم، ولی از الان به بعد از پر خوری و کم تحرکی ناراحت هستم و جای آن را با داده­های لذت بردن از کم خوردن و پر تحرکی عوض می­کنم.

 نویسنده پیشنهاد می­کند که این پیام­ها را به صورت ضبط شده با صدای خودمان یا دوست دیگری هر روز گوش کنیم. هم چنین معتقد است که جملات و داده­های منفی را روی کاغذ آورده و آن­ها را به صورت مثبت و حال استمراری در بیاوریم. ضمنا برداشتی که من داشتم این بود که ما همان­طور که در رابطه با دیگران معمولا حرف­ها و انتظاراتمان را درمیان نمی­گذاریم و انتظار داریم که بقیه خودشان پی به آن­ها ببرند، در مورد خودمان هم همین اشتباه را می­کنیم و آرزوها و رویاهایی در فکر ما هست که تصور می­کنیم چرا به این خواسته­ها نمی­رسیم. در صورتی که در این مورد هم باید آرزوها و نیازها و خواسته­ها را با صدای بلند با خودمان در میان بگذاریم و شفاف و صریح صحبت کنیم. در این صورت است که در جهت تحقق آن خواسته­ها و آرزوها پیش خواهیم رفت.

من بر اساس الگو و برنامه­ریزی قدیمی که داشتم، کارهایم را یکجا و دقیقه نود انجام می­دادم. ولی این بار تصمیم گرفتم به عنوان اولین قدم، موردی را که باید برای شرکت در جلسه روز دوشنبه مطالعه می­کردم، همان روز و سر فرصت مطالعه کنم. در واقع تکلیف روز دوشنبه را همان روز انجام دادم.

 کتاب ترس را تجربه کن در دست مطالعه است. من این کتاب را حدود 10-12 سال پیش خوانده بودم و از دوباره خواندنش شانه خالی می­کردم. از همان روز شنبه شروع کردم به مطالعه و با وجود این که حجم زیادی عقب بودم تا امروز بیشتر آن را خوانده­ام. مصمم هستم کارهای دیگری را یک به یک به برنامه اخیر اضافه کنم. چون در همین یک مورد نتیجه عینی تاثیر این برنامه­ریزی صحیح را مشاهده کردم.

به قلم منیژه

سه شنبه 24 آذر ماه سال 1388

ننه، فردا ساعت دو براتون بلیط قطار خریدم. سه ساعت تو راه هستین و باید ساعت شش تو مطب دکتر باشین. یادتون نره عینک خودت و آقاجون رو هم با خودتون داشته باشین و دفترچه بیمه­تون. هم می­دونم که براتون خیلی سخته که تنها برین، ولی من می­ترسم که بیام. ریحانه پا به ماهه و باید کنارش باشم. وقتی از قطار پیاده بشید، اول خیابان ولی­عصر، هم تاکسی هست و هم اتوبوس. بهتره با اتوبوس برید. چون از خط ویژه می­ره و تو راه­بندان تهران گیر نمی­کنید. ولی نه­نه یادت باشه که در اتوبوس مجبوری در قسمت زنانه، دور از آقاجون بنشینی. چون تهران مثل روستای ما نیست که همه جا زن و مرد کنار هم تو مزرعه کار می­کنند.

موقع سوار شدن آدرس رو به راننده نشان می­دی و از مسافرها هم کمک بگیر. باید چهار راه ولی­عصر-انقلاب پیاده بشید و از خط عابر پیاده رد بشید. حواستون باشه فقط از چراغ سبز عبور کنید. وقتی چراغ قرمزه باستید. بعد به آن طرف چهار راه بروید و پیاده به خیابان فلسطین. مطب دکتر آن­جاست. ننه خیلی حواست جمع باشه. نکنه تو اتوبوس جا بمونی و آقاجون رو گم کنی. به من قول بده که محو تماشای تهرانی­ها نشی و سر مقصد با آقاجون پیاده بشی. آدرس را در دو تا کاغذ نوشتم تا اگه همدیگر را گم کردید بتوانید پیدا کنید.

در چهار راه انقلاب- ولی­عصر، یک خانم گفت: حاج خانوم پیاده شید و ننه اسماعیل در لابه­لای زن­های چاق و لاغر، با کیف­های گنده و یا بچه به بغل، یا چرخ خرید به­دست، و برخی زنان پر فیس و افاده، به سختی پیاده شد و حاج­آقایش را صدا کرد و خوشحال از اینکه در اتوبوس جا نمانده­اند به طرف چهار راه حرکت کردند. تعلیمات اسماعیل موثر بود و آن­ها با مشاهده چراغ قرمز در کنار هم ایستادند. چند دقیقه­ای طول کشید. چراغ سبز شد و مشتی با عجله از چهار راه عبور کرد و به طرف خیابان فلسطین حرکت کرد و طبق عادت مردان ایرانی که می­گویند زن اجازه ندارد شانه به شانه آن­ها حرکت کند، می­رفت که ناگهان متوجه شد که حاج­خانمش نیست. با وحشت برگشت و با تعجب دید حاج خانم هنوز سر چهار راه ایستاده است. با تغیر گفت: " پس چرا ایستادی؟ چرا حرکت نکردی؟!" ننه  گفت: " سبز شد، ولی علامت روی چراغ یک مرد بود. مگه اسماعیل نگفت تو تهران جداسازی زن و مرد وجود داره؟ خب من منتظر ماندم تا نوبت زن­ها بشه."   

به قلم عزت

پنجشنبه 19 آذر ماه سال 1388

فروریختن تمدن هزار ساله که با شکوه وعظمت هخامنشی شروع شد ودر ساسانی به پایان رسید جای تامل بسیار دارد.در حکومت ایران باستان چه اشکالاتی دیده می شد؟ چرا مذهب و زبانش تحت تاثیر اعراب تازه مسلمان شده قرار گرفت ؟در اسلام چه پتانسیلی وجود داشت که این گونه گسترش یافت؟ امپراتوری ایران دارای چه اشکالاتی بود؟چرا به زانو درآمد؟ 

این سولات را قبلا محققان پاسخ داده اند هر کدام به زعم خویش. 

در کتاب چکیده تاریخ حسن نراقی آمده است: "اردشیر بنیان گذار سلسله ی ساسانیان وبراندازنده ی اشکانیان است.از کارهای شاخص وبارز اردشیر احیای مجدد آیین زرتشت بود.او دخالت ونظارت علمای مذهبی را که در دوره ی اشکانیان به حداقل رسیده بود دوباره برقرار نمود ومجلس ملی مغ ها (روحانیون زرتشتی ) را تشکیل داد.اویکی از پایه گذاران (دین وحکومت) استقرار حکومت مذهبی می دانند. آمیختگی قدرت مذهب وحکومت را می توان دلیل سست شدن پایه های حکومت ساسانی دانست وزمینه هایی برای ورود اعراب را بوجود آورد." 

 شکنجه وقلع وقمع ادیان(آیین مزدک ومسیحیت) در دوره ی ساسانی نسبت به دوره های قبل شدت می گیرد.نارضایتی مردم که به دلیل فشارهای مغ ها روز به روز افزایش می یافت، باعث شد که مردم راه حل رفع مشکلات خود را فراتر از مرزهای خود بدانند و از ورود مهاجمین به داخل کشور خود استقبال کنند. 

 نابرابری های طبقاتی که کاملا طبقه ی حاکم را از اکثر مردم جدا می ساخت وبه آنها جنبه ی خدایی می داد، رفتن از طبقه ی اجتماعی به طبقه ی دیگر را غیر ممکن می ساخت، این عوامل باعث شد که شعائر اسلامی که برپایه ی برابری بود در مردم گرایش اسلام پذیری را بیشتر کند. 

  

اولین جنگ میان ایران واعراب مسلمان شده در اوایل قرن هفتم میلادی توسط خالد بن ولید انجام گرفت. این جنگ باعث کشته شدن سردار ایرانی (هرمزان)وپیروزی خالد شد.حملات اعراب به مرزهای ایران ادامه یافت تا به آنجا که باعث فرار یزدگرد سوم وسقوط ساسانی وخلافت امرای عرب شد.  

ازعلل شکست ایرانیان ارزیابی غلط از شرایط را می توان دانست.سپاه ایران به سلاح ها وفیلان درشت پیکر مجهزبود به دیده حقارت به دشمنانی می نگریستند که با چهره آفتاب سوخته والبسه ای ژنده به مقابله با ایشان آمده بود. 

 

تاثیر عامل اقتصادی وامنیت بیشتر وکسب قدرت فزونتر باعث شد که ایرانیان سرتسلیم به فاتح فرود آورند.مسلمانان اگرچه در تغییر دین ایرانیان اصرار نداشتند ولی کسانی می توانستند دین خود را نگه دارند که جزیه پرداخت می کردند. 

 "حکام عرب زبان عربی را زبان رسمی وادبی ودینی در ایران رواج دادند،ولی ناگفته نماند نقش بسیاری از هنرمندان وادیبان ایرانی که برای تقرب به هیئت حاکمه به سرعت به یادگیری زبان عربی پرداخته وخود را کاسه ی داغ تر از آش شده بودندرا نیز نمی توان نادیده گرفت.به کار بردن لغات عربی در گفت گوهای معمولی، به عنوان تفاخر مبدل گشت".تاثیر فرهنگ ایرانی براعراب هم نیز ابعاد گسترده ای داشت. 

 امیرهوشنگ انوری دلیل فائق آمدن اعراب برایرانیان رادر " آموزه‌های دینی و وحدتی که پیامبر برای اعراب به ارمغان آورده بود می داند. مرد عرب باور داشت که در راه خدا جهاد می‌کند و در صورت شهادت بهشت اخروی در انتظارش خواهد بود. از این رو بی‌باکانه به نبرد با دشمن می‌پرداخت، از سوی دیگر به خوبی می‌دانست که در صورت پیروزی بر آبادترین و پرنعمت‌ترین کانون‌های ثروت روزگار خویش بهشت دنیوی در اختیار او خواهند بود. بدین سبب انگیزه‌های قومی و اقتصادی نیز او را به تحرک وامی‌داشت." 

 

مطمئنا عوامل دیگری درچیره شدن اعراب برایرانیان وجود دارد.درصورتی که شما هم در متون مختلف باعوامل دیگر برخورد داشته اید لطفا برای کامل شدن این مطلب، آن را با ذکر منبع مطرح کنید.

چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388

دیروز به یاد زمان دانشجویی تنها به سینما رفتم .چون وقت نداشتم با همسرم وپسرم برای دیدن فیلم هماهنگ کنم و از طرف دیگر به فیلم اعتماد نداشتم که قابل هماهنگ کردن باشد، بنابراین تصمیم گرفتم تنها به سینما بروم ،آن هم فیلم محاکمه در خیابان، مسعود کیمیایی. راستش درست حدس زده بودم فیلم ارزش اینکه بخواهم وقت پسرم و همسرم را بگیرم نداشت. 

فیلمی سیاه و سفید، نماد جامعه ای که در آن زندگی می کنیم .حول دو زن و دو مرد خیانت کار و دو مرد مقبون شده می چرخید. 

می توان آن را با فیلمهای دهه ی 50، معروف به فیلمهای فردینی مقایسه کرد.با مفاهیمی مثل غیرت ، بکارت، دزد ناموس و غیره.در فیلمهای فردینی وقتی زنی ادعای پاکی می کرد،به آنجا می رسید که واقعا پاکی زن ثابت می شد، ولی محاکمه در خیابان به تزویر و دروغ زنانی می پردازد که غیرت مردانه را زیر سوال می برند.  

ادعای پاکی از دخترکی که  واقعا پاک نیست بلکه دروغ گویی است که فقط می خواهد پسرکی را گول بزند وبه قول معروف خود را به آن بچه بیندازد مانند کالایی دست خورده که اگر برای پسرک مفهوم شود که او با مردی زن دار هم خوابگی داشته مراسم عروسیش بهم می خورد.ولی با حربه ی مرد راننده که در عین حال رفیق پیشین دختر است مسئله فیصله می یابد و دختر در این قمار پیروز از میدان بیرون می آید. 

وزنی دیگر، که او هم با دومرد در رابطه است یکی شوهر و دیگری شریک شوهرش.زن خیانت کاری که به دلیل ورشکستگی همسرش با دوست وشریک همسر قصد دارد با پول های باقیمانده ی شوهرش از کشور خارج شود و در این بین حتی غیر مستقیم دستش به خون همسر آغشته می شود.

 رنگ فیلم، شلوغی و ترافیک تهران شاید در نظر داشته با پیامهایی بیماری جامعه را نشان دهد.و یا نمادهایی مثل نوشته ی پررنگ تخیله ی چاه نزدیک خانه ی مردی که به قتل می رسد نشان از تعفن رابطه ای دردناک را دارد، ولی در ماجرای دختر و پسری که روز عروسی آنها ست به شکل نامناسبی به رابطه ی ازدواجی سنتی پرداخته و رفتار انسانها از زاویه ی درستی دیده نشده است.   

فیلم در کلیشه های رایج جای گرفته بدون اینکه بخواهد آنها را نقد کند.با گذاشتن صحنه های عوام پسندانه مثل عروسی، زدو خورد، و... در واقع تلاش برای یافتن گیشه بوده تا خلق یک اثر هنری. 

 

  

   1      2      3    >>