نتوانستن ام تقاص یک لحظه تردید بود به توانایی ام.
طراحی سایت
طراحی و بهینه سازی سایت ثبت دامنه و هاست لینوکس |
۹۵ فیلم ۲۰۰۹
بزرگترین آرشیو فیلم های ۲۰۰۹ اکشن,جنگی,ترسناک و ... |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
در اتاقم در جایی امن و راحت دراز کشیده بودم ودر حال شنیدن اخبار بودم. افکار وحشتناکی در ذهنم شکل گرفت.به یاد زنی افتادم که شاید پانزده سال پیش اورا دیدم. نمی دانم چرا؟ ولی ترس تمام وجودم را پر کرد.شاید به خاطر زندگیش ، به خاطر مرگش، در سن 30سالگی به زیر خرمن ها خاک رفت به این می اندیشیدم که هیچکس برای او ،برای خاکش، گل نخواهد برد وبچه هایش حتما از داشتن چنین مادری شرمنده خواهند بود.البته اگر،آنها مادرشان را به یاد داشته باشند.
15 سال پیش دختری جوان به همراه همسرش وخانواده ی همسرش به خانه ی ما آمد.پدرم فوت کرده بود وما از دیدن او وخانواده اش بسیار خوشحال شدیم چون اوعروس یکی از فامیل های مادرم بود واگرچه بسیار ما کم با هم رفت وآمد می کردیم ولی دیدن آنها، ما را در فراموشی مرگ پدر کمک و دیدار آنها باعث خوشحالی ما شد.دختر با هیکل متناسب وزیبا بود. بسیار مودب وبا وقار می نمود. تازه به همسری پسر فامیل مادرم در آمده بود وظاهرا از این موضوع بسیار خوشحال بود.آن روز ها من آینده درخشانی برایش نمی دیدم چون پسر فامیلم را می شناختم ومتاسف بودم که چرا با چنین وضعیتی ازدواج کرده است. بیکاری واعتیادی که هنوز برملا نشده بود خیلی نگران کننده بود.شرایط خودم هم چندان جالب نبود. پدرم تازه فوت کرده بود. نمی دانستم چه آینده ای انتظارم را می کشد. بنابراین ماجرای دیدن آنها بعد از رفتنشان فراموش شد.
در طول این سالهایی که گذشت آنچه که حدس می زدم واقعیت یافت. ولی واقعیت خیلی دردناک تر از آن چیزی بود که فکر می کردم .به ترتیب ابتدا شنیدیم که مرد به اعتیاد مزمن دچار شده وبعد با دو بچه از اعتیاد زن بیچاره شنیدیم. در آن روزها دیدار ما به دلیل فوت یکی دیگر از بستگان تازه شد و زن را دیدم. نحیف ولاغر با لباسی مندرس در مراسم بود.خودش مانند لباسهایش رنگ ورو رفته وبیماربود.
بعد از مدتی از طرف همسرش تلفنی به من شد و تقاضای کمک مالی از من داشت. در آن دوران اوضاع خوبی داشتم ولی فرستادن پول را مشروط به این دانستم که مطمئن شوم که او اعتیادش را ترک کرده است.دیگر تماسی گرفته نشد.
سال بعد پچ پچ هایی بود که فلانی خود فروشی می کند تا بتواند خرج عمل خودش وهمسرش را درآورد.آن هم به چه ارزانی! دوسال بعد شنیدیم که زن زیر یک کامیون رفته وجان باخته است.
نمی دانم چرا امشب بعد از سالها زندگیش به ذهنم رسید. شاید به این علت که خواستم برای یک بارهم که شده بجای آنکه فرد را متهم کنم او را مانند قربانیان بیشمار دنیایی بی رحم بدانم که در عوض جوانیش ، زندگی در فضایی چرک وبعد خرمن ها خاک به اوهدیه شد.امیدوارم کودکان این زن زندگی بسیار متفاوت تر از مادرشان تجربه کنند ولی این اتفاق متاسفانه خیلی بعیید است.
در یکی از روزهای سرد پاییزی دختری به دنیا آمد با دو چشم بزرگ و سیاه .اوبا چهار برادر ویک خواهر در منطقه ای گرم از این سرزمین زندگیش را شروع کرد. اوروزهای کودکیش را با پدر ومادری مهربان وبی سواد گذراند و در زندگیش لحضاتی را تجربه کرد که ممکن است، هردختری با چنین خانواده ای تجربه کند.
حالادرچهل سالگی است،و کودکیش را به یاد می آورد.از آن زمان گفت: از تبعیض ها ، ازشوکولاتی که متعلق به برادری که تنها یک سال از او کوچکتر بود.حسرت مزه ی که هنوزدردرونش حس می کند.
از خشونت، از دست درازی پدرش به خواهر بزرگترش وشانسی که داشت، دختر دوم بودن اورا از اذیت وآزارهای پدر در امان نگه داشته بود.اوبرایم گفت که چطور به جای اینکه مادرش پناهگاهی برای خواهرش باشد با حسادت هایش بستری ناامن را برای خواهرش فراهم می کرده است،خواهری که ازدواج هم نتوانست نجاتش بدهد وزندگیش مانند کودکیش پراز تشنج وشکنجه روحی وجسمی است.
از ازدواجش گفت: درهجده سالگی وبدون آگاهی، با مردی که از ابتدا پای بساط تریاک می نشسته است ، بعداز ازدواجش در خانه ای زندگیش را شروع کرد که فقط یک اتاق از آپارتمان هفتاد متری متعلق به اوبود.مجبور بود با خانواده ی همسرش زندگی کند با پدر، مادر وبرادرشوهرش. از شبهای زیادی گفت که به خاطر خرناسه های همسرش تا صبح نمی توانست بخوابد و وقتی که اعتراض می کرده با برخوردهای شدید همسر ومادر همسرش روبرو می شده است. از اینکه در خانواده همسرش به شدت تحت فشار بود، ولی زندگی بهتری نسبت به خانه ی پدرش داشته چون حداقل برای غذا دغدغه ای نداشته است.
اورا سالهاست می شناسم از قبل از ازدواجش، ولی حرفهای تازه از او می شنوم.همیشه فکر می کردم زندگی متأهلیش کابوسی بوده که او از آن یاد خواهد کرد ولی زندگی کودکیش کابوسی قبل از ازدواجش بوده است. روزی که دانشجو بودم به خانه اش رفتم، خانه ای در یک زیر زمین، باز هم با خانواده ی شوهرش زندگی می کرد واولین فرزندش رابه دنیا آورده بود.به من گفت که می خواهد به دانشگاه برود وتحصیلاتش را ادامه دهد.او را جدی نگرفتم ،چند سال بعد دوباره اورا دیدم با بچه ی دومش، گفت که دانشگاه را تمام کرده وتوانسته خانه ای مستقل اجاره کند.این موفقیتها باعث می شد، اورا تحسین کنم.
سالها گذشت وهر بار در مرحله ای از زندگی بود.پدر ومادرش را دریک سال از دست داد.تمام اهل خانواده ا ش از آن به بعد پراکنده شدند واو در این دنیا تنها شد. هراز گاهی او را می دیدم .
ده سال پیش اورا زن مطیع یافتم که کاملا از شوهرش تبعیت می کرد.سه سال بعد اورا زنی درمانده دیدم که سعی داشت همسرش را از اعتیادی کهنه ترک دهد وچند سال بعد زنی وامانده که شوهر معتادش کابوسی را برایش رقم زد که دردناک ترین برگ زندگیش شد.ارتباط با زنی که اورا نه تنها می شناخت بلکه از بستگانش بود. برای چند صباحی شکست ،ولی این شکستن، زندگیش را به گونه ای دیگر رقم زد.او را وارد مرحله ی تازه ای کرد.این بارقدم برداشت تا آزاد شود.اوبندها را درید از همسرش جدا شد فرزندانش را زیر پر وبالش گرفت ومحکم تر از همیشه برای زندگی بهتر تلاش کرد.
اورا هنوز می بینم اودر چهل سالگی هنوز زیباست. تلاش او درزندگی سخت وطاقت فرسایش باعث شد، همیشه اورا بستایم. اوزنی مبارز است که برای زندگی هر لحظه تلاش کرده وهنوز هم در حال مبارزه است تا بتواند تنها زندگی کند وسربلند باشد.
در16 سالگی بالغ شدم البته بلوغ جسمی! بلوغ فکریم هفت سال بعد اتفاق افتاد. زمانی که زندگی مجردی را در شهری، دور از خانواده، تجربه می کردم .
پایان دوران کودکی و شروع تحول جدید به راحتی اتفاق افتاد. با اینکه مادر یا خواهرم در مورد مسائل بلوغ هیچ وقت صحبت نکرده بودند، ولی چون در مدرسه تقریبا تمام دوستانم این دوره را طی کرده بودند، به صورتی، من هم دلم می خواست به این مرحله برسم.تقریبا آخرین نفری بودم بین همکلاسی هایم که بالغ شدن را تجربه کردم.وقتی از وضعیت خودم می گفتم تعجب دوستانم از دیرهنگام بودن آن مرا می ترساند. وحشت از مشکلی که می توانست زنانگی مرا تحت شعاع قرار دهد، آزارم می داد.
بالاخره در یک روز بهاری وقتی از دبیرستان برگشتم، خیالم راحت شد،که سالم هستم ومشکلی ندارم.البته تمام این افکار در کله ی کوچکم وُل می خورد بدون اینکه با کسی درمیان بگذارم.
با اینکه روزهای نوجوانی وجوانی را به دلیل عدم درک درست از جامعه و خانواده ، ایستادن مقابل سنتهایی که دست وپایم را می بستند، استقلالی که به زور می خواستم صاحب آن شوم و تمام مسائلی که یک نوجوان با آن دست به گریبان است، به سختی پشت سر گذاشتم ولی نیرویی درونم بود که باعث می شد خیلی قویی باشم.
اما حالا در میانسالی مثل این است که تمام انرژیم را در طول آن سالها صرف کرده ام .با روزهای جوانی شرایطم بسیار متفاوت است.نیروی جسمی که در جوانی به من قدرت فراوانی داده بود ومرا مغرورم می کرد دیگر وجود ندارد.
اگرچه سالهای قبل، اتفاقی که ماهی یکبار برایم می افتاد، به راحتی می گذشت ولی حالا به سختی از آن عبور می کنم .بعضی مواقع،چنان دردناک است که چند روزارتباطم، با دنیای خارج به حداقل می رسد. دکترها می گویند بخاطر فشارهای مستمر عصبی و روحی است.بخشی از آن هم فعل وانفعلات هرمنی است.
عادات ماهیانه با دردهای عجیبی به سراغم می آید، درونم را با بی رحمی چنگ می زند. حس می کنم تمام عصبهایم کشیده می شود، درد تمام بدنم را پر می کند. بعضی وقتها هم در مفاصلم، درد وحشتناکی دارم و از درون مرا متلاشی می کند. بی حالی عجیبی که حتی حرف زدن را برایم مشکل می کند، دلم می خواهد استراحت کنم. اتاقم جای امنی است که به آن پناه می برم. مهمانی حوصله ام را سرمی برد ومعاشرت آزارم می دهد. بهترین شکل آن است که تنها باشم وبه موسیقی گوش کنم.قرصهای مسکن وآرام بخش هم اثر محسوسی ندارد.روزهای بدی است ولی معمولا اگر با بحران مواجه نشوم سریع طی می شود. بنابراین نگرانم نمی کند.
پسرم وقتی کوچکتر بود خیلی تعجب می کرد که چرا مامان مهربانش یک دفعه تبدیل به یک غول بی شاخ ودم می شود ومرتب دعوا می کند. بزرگترکه شد برایش توضیح دادم به او گفتم: عزیزم، مامان در ماه چند روز مریض می شود وتو نباید نگران بشی، فقط یک مقدار باید به مامان کمک کنی تا خوب بشه.در حالی که توی چشمهایم نگاه می کرد گفت: باید چکار کنم. گفتم: زیاد دور وبر من نپلک بیشتر سعی کن درخواستهات را به بابا بگی. او هم قبول کرد. زمانی که حس کردم آنقدر بزرگ شده که می فهمد، دقیقا برایش توضیح دادم ، برای زنها چه اتفاقی می افتد.
حالا اوخیلی خوب من را می فهمد ودقیقا می داند که این اتفاق چه زمانی قراراست برای من بیفتد.
اما همسرم با این پدیده هنوز کنار نیامده است وبرایش قابل درک نیست. همیشه بدترین مشاجره های ما در این دوره اتفاق می افتد. معمولا دراینجور مواقع آنقدرعصبانی هستم که تصمیم می گیرم ازاو جدا شوم ولی وقتی روزهای دردناک تمام می شود به خودم می گویم نه ارزش این همه تند رویی را ندارد. بهتراست، آرام تر با قضیه برخورد کنم.
گذشته، در بعضی مناطق دنیا، زنها را دراین دوره حبس می کردند، چون فکر می کردند ارواح خبیث در تن آنها برای چند روز لانه می کند. خونی که از بدن زن خارج می شد را ناپاک می دانستند.در بعضی از نقاط، زنها در تمام دوران ماهیانه وزایمان به منطقه ای دور از جمعیت منتقل می شدند تا بدون انکه مشکلی بوجود بیاورند این دوران راسپری کنند.البته هنوز این گونه مراسم درحاشیه ی شمالی افغانستان که داری مرز مشترک با جنوب تاجیکستان است ، دربعضی قبایل وجود دارد.
این نشان می دهد در طول تاریخ، انسان مرد نمی توانسته احساسات زن را دراین دوره درک کند.
سنم که کمتر بود این را از بد بختیم می دانستم که چرا زندگی برای زنها اینقدر، تلخ است.ولی الان به بهای ازدست دادن جوانیم، به این درک رسیده ام که با وجود زایمانهای دردناک ودردهای عجیب وغریب ماهیانه، ارزش این را دارد که زن باشم. زنانگی برایم افتخار بزرگی است که هر گونه درد ورنج آن رامی پذیرم وغیرازاین نمی خواهم.
در آینه نگریستم و خود را تحسین کردم. تحسین برای اقدام به انجام کاری که شانزده سال از آن طفره میرفتم. چون در این مدت پیوسته اینگونه به من القاء شده بود که کارها و تفکرات صحیحی دارم و کامل هستم و این باور غلط در افکارم باعث شده بود از ماجراجویی و آزمودن قلمروهای جدید به شدت واهمه داشته باشم. ولی بالاخره از پوسته خود بیرون آمدم و احساس میکنم تعهدی را که در مقابل خودم داشتهام را بخوبی انجام دادهام. به نتیجهی مطلوب رسیدن یا نرسیدن آن قدر مورد نظرم نیست که ارادهی اقدام به آن خرسندم میکند، و این که فکر میکنم میتوانم از عهده آن برآیم.
اگرچه با ایدهی بَرنده – بَرنده پیش رفتهام، ولی اگر میسر نشود باز هم احساس بازندگی ندارم زیرا سعی خودم را کردهام و تابوی بیش از اندازه رعایت کردن دیگران را برای خودم شکستهام. و از مفهوم کلی "هیچ مهم نیست" اگر کسی ناراحت شود، استفاده کردهام.
و اکنون به عالم هستی میگویم: "بله" و واقعیات را آن چنان که هست میبینم نه آن چنان که پردازش ذهنی خودم است. این کتاب درسهای بسیاری به من آموخت. آموختم تا ترسها و نگرانیهایم را ببینم و بشناسم و با برخوردی منطقی برآنها غلبه کنم.
به قلم طاهره
وقتی به دنیا آمدم، قرار بود فقط از ارتفاع و صداهای بلند، برای حفظ و بقایم، بترسم ولی نمیدانم روزگار با من چگونه تا کرد که به خاطر دختر بودنم، لباس شرم و حیا را به تنم دوخت. به خاطر زن بودنم درس اطاعت و فرمانبری را به من آموخت و ترس از مخالفت همچون پیراهن یوسف بر تنم کرد. سالها با این ترس ناآگاهانه زندگی کردم و خود را با آویز وا بستگی معنا بخشیدم. ولی دیگر از این تاریکیها خسته و فرسوده، به دنبال راهی به اینجا و آن جا پرس و جو میکردم تا انکه صدای پیر برنایی گوشم را نوازش داد که ای انسان، به خود آی. تو زیبایی و والا، قدر خود را بدان و آسیبهای به دور مان. نور آگاهی به چشمان و قلبم رسید. به خود نظر افکندم همچون پزشکی تجربی. به کالبد شکافی خود پرداختم. لایههای ناشکفته خویش را کنار زدم تا به غدههای ترس که به هم تنیده بودند دست یافتم وآنها را همچون گرههای کور باز نمودم. دیدم کلافی واهی بود که من سالها به دور خود پیچیده بودم. علفهاب هرزی که دستها و پاهایم را برای رشد و بالندگی بسته بود. آنها را از ریشه کندم. شروع به باغبانی وجودم کردم. دانههای نهفته در خاک سرشتم را با آب زلال اعتماد به نفس و اتکاء به باورهای خویشتن آبیاری نمودم. حال، در انتظار رویش آن هستم، میدانم که برای مبدل شدن به بوستانی، شب و روز باید آن را مراقبت و نگهداری کنم. ولی آن تا روز طولی نخواهد کشید، که تلاشهایم به بار خواهد نشست و عطر زنانگیام همه جا پخش خواهد شد و از گلهای بوستانم به خاطر زن بودنش شرمگین نخواهم گشت. چرا که میخواهم زیباییها آن بوستان را به تماشا و نمایش بگذارم.
به قلم ژیلا
دیروز به یاد زمان دانشجویی تنها به سینما رفتم .چون وقت نداشتم با همسرم وپسرم برای دیدن فیلم هماهنگ کنم و از طرف دیگر به فیلم اعتماد نداشتم که قابل هماهنگ کردن باشد، بنابراین تصمیم گرفتم تنها به سینما بروم ،آن هم فیلم محاکمه در خیابان، مسعود کیمیایی. راستش درست حدس زده بودم فیلم ارزش اینکه بخواهم وقت پسرم و همسرم را بگیرم نداشت.
فیلمی سیاه و سفید، نماد جامعه ای که در آن زندگی می کنیم .حول دو زن و دو مرد خیانت کار و دو مرد مقبون شده می چرخید.
می توان آن را با فیلمهای دهه ی 50، معروف به فیلمهای فردینی مقایسه کرد.با مفاهیمی مثل غیرت ، بکارت، دزد ناموس و غیره.در فیلمهای فردینی وقتی زنی ادعای پاکی می کرد،به آنجا می رسید که واقعا پاکی زن ثابت می شد، ولی محاکمه در خیابان به تزویر و دروغ زنانی می پردازد که غیرت مردانه را زیر سوال می برند.
ادعای پاکی از دخترکی که واقعا پاک نیست بلکه دروغ گویی است که فقط می خواهد پسرکی را گول بزند وبه قول معروف خود را به آن بچه بیندازد مانند کالایی دست خورده که اگر برای پسرک مفهوم شود که او با مردی زن دار هم خوابگی داشته مراسم عروسیش بهم می خورد.ولی با حربه ی مرد راننده که در عین حال رفیق پیشین دختر است مسئله فیصله می یابد و دختر در این قمار پیروز از میدان بیرون می آید.
وزنی دیگر، که او هم با دومرد در رابطه است یکی شوهر و دیگری شریک شوهرش.زن خیانت کاری که به دلیل ورشکستگی همسرش با دوست وشریک همسر قصد دارد با پول های باقیمانده ی شوهرش از کشور خارج شود و در این بین حتی غیر مستقیم دستش به خون همسر آغشته می شود.
رنگ فیلم، شلوغی و ترافیک تهران شاید در نظر داشته با پیامهایی بیماری جامعه را نشان دهد.و یا نمادهایی مثل نوشته ی پررنگ تخیله ی چاه نزدیک خانه ی مردی که به قتل می رسد نشان از تعفن رابطه ای دردناک را دارد، ولی در ماجرای دختر و پسری که روز عروسی آنها ست به شکل نامناسبی به رابطه ی ازدواجی سنتی پرداخته و رفتار انسانها از زاویه ی درستی دیده نشده است.
فیلم در کلیشه های رایج جای گرفته بدون اینکه بخواهد آنها را نقد کند.با گذاشتن صحنه های عوام پسندانه مثل عروسی، زدو خورد، و... در واقع تلاش برای یافتن گیشه بوده تا خلق یک اثر هنری.
در ماه های اول فصل بهار، هنگامی که از گلفروشی کنار خیابان ولیعصر قصد خرید گلدانی را داشتم، پسر بزرگم از من خواست که یک گلدان مستطیل و دانهی یک گیاهی مثل گوجهفرنگی یا بادمجان و غیره بخرم تا او گیاه را پرورش بدهد. و بالاخره این که تخم گوجهفرنگی خریداری و کاشته شد و گلدان در داخل سالن جلوی پنجره فرار گرفت. سه ماه از این جریان گذشت و حرکت بیرون آمدن از تخم و از خاک بیرون زدن آنقدر کند بود که ناامیدی به بار آورد. تا اینکه بالاخره ساقههای نازک از خاک بیرون آمدند و در طول سه ماه به اندازه 5 سانتیمتر شدند. ولی باز هم نازک و بی رمق بودند. دلمان برایشان سوخت.
یک روز به دیدن پسرم رفتم و پرسیدم پس گلدان کو؟! پرده را کنار زد و با هیجان نشان داد نگاه کن! و گفت بعد از اینکه تصمیم گرفتم که گلدان را به فضای بیرون به هوای آزاد ببرم در مدت دو روز آنچنان رشدی کرده است که حیرت انگیز است. و واقعا حیرت انگیز بود. سبز، بزرگ و قوی. و در هفته بعد از آن حتی گیاه گل هم داده بود و نزدیک به باروری بود. خشکم زد از تاثیر هوای آزاد و آفتاب مستقیم. مگر میتواند تا این حد موثر باشد!!! بعد از شادی حاصل از دیدن صحنه، غمی سنگین بر دلم سوار شد. فرزندان ما، به خصوص دخترانمان، برای رشد فکری، اجتماعی و علمی آیا به هوای آزاد نیازمند نیستند؟؟؟
به قلم عزت
از کجا بگم؟ امشب باز دچار هجوم خاطرات شدم. خاطرات خانه کودک شوش. باعث و بانیش هم نیروان فسقلیه که کلی وزن اضافه کرده و بزرگ شده و چهار دست و پا راه افتاده و چهار تا دندون تیز هم درآورده و خلاصه کلی مایه افتخار پدر و مادرشه. پدر و مادری که نزدیک 2 ماه دنبال گرفتن شناسنامه از این اتاق به اون اتاق دویدند. مشکل اسمش نیست. ظاهرا آیات و علما بر این امر واقف شدند که نیروان برای پسر مناسب تر تا دختر و در تقسیمات اسامی دو جنسی، قرعه این اسم به پسر افتاده، مشکل اینه که پدر و مادرش سیزده چهارده سال از ازدواجشون می گذره و تازه به فکر افتاده بودن که بچه دار بشن!!!!
هان!!! به چه حقی تا حالا به این فکر نیوفتادین؟؟؟ کی به شما اجازه داد که حالا بیوفتین؟؟؟ مگه ما این وسط چغندریم؟؟؟چرا نیومدین بپرسید که شناسنامه می دیم یا نه؟؟؟ سیزده سااااال. خلاصه این دو نفر در به در به دنبال ارائه مدارک به نمی دونم کجا بودن تا ثابت کنند که این بچه مال خوشونه و به خدا و به پیر و به پیغمبر ندزدیدنش. آغا مملکت قانون داره، چی فکر کردین؟ که همین طور هر وقت عشقت کشید بری بچه دار بشی!!! نه جاااانم...
نمی دونم بعدها وقتی به نیروان بگیم که چه دردسری سر ثبت حضورش داشتیم، چه کار خواهد کرد.
یاد بچه های خانه کودک شوش افتادم که تقریبا هیچ کدام شناسنامه ندارن. چرا دور؟ بچه ای که این وقت شب به شیشه ماشینمون چسبیده بود تا که بادکنک بفروشه شناسنامه داره؟ هیچ جا به رسمیت می شناسنش؟ هیچ جایی حضورش ثبت شده؟همین جا بغل گوش ما، کودکان فرحزاد رو داریم که به عنوان آزار دیدهترین کودکان شهر شناخته شدهاند. که به نظر تقریبا بالا شهره و فرض بر اینه که مردم فرهنگشون یه ریزه فرق داره با شوش. خدا شاهده که از اون ها بدترن. هر وقت این بچهها رو می بینم، دچار یک تضاد وحشتناکی میشم. از یک طرف دلم می خواد کمک کنم و از طرف دیگه یادم میاد که یک استثمارگر اون طرف تر از همین چهار راه نگاه پر ولع و تنگش رو دوخته به دست های ما. که خود اون هم از طرف یکی دیگه به استثمار کشیده شده.
کاش می توانستم در گوش تو کودک بادکنک فروش بگویم که روزگار چگونه می گذرد. که ما به سرازیری ناکجا آباد افتاده ایم. و تو که نمی دانم سرعت حرکت را حس می کنی یا نه، بگذاری بگذرد. بگذار این تیغ آنقدر بر تن من بکوبد تا کُند شود.
بخش اول:
چشمهایم را به سختی باز می کنم. دوست دارم کمی دیگر بخوابم، اما تا چشمم به ساعت می افتد، سراسیمه به طرف آشپزخانه می روم. زیر کتری را روشن می کنم. تا آب جوش بیاید وقت دارم یک نان تازه بگیرم. مانتوام را می پوشم و می روم نانوایی. خوشبختانه نانوایی خلوت است. یک نان بربری داغ می گیرم و برمی گردم خانه. چای را دم می کنم و بساط صبحانه را می چینم. افراد خانواده بعد از بیدار شدن صبحانه می خورند و هر یک دنبال برنامه خودشان راهی می شوند.
بخش دوم:
بساط صبحانه جمع شده، در حال جارو کردن خانه هستم. اما فکرم دنبال چیز دیگریست. وای! خدای من! ناهار چی درست کنم؟؟؟!!! در حال جارو کردن تو این فکر هستم که چی درست کنم. اسم غذا را که پیدا می کنم، مشکل تا حدی حل می شود. باید برای خرید مایحتاج تهیهی ناهار برم خرید. بعد از خرید، زنبیل کمی سنگین به نظرم می آید. تا با این زنبیل به خانه برسم، درد دستم بیش تر می شود. به هر حال با همه کش و قوس ها ناهار آماده می شود.
بخش سوم:
بعد از ناهار و جمع و جور کردن آشپزخانه، یک چرت کوچک می زنم. اما درد دستم هنوز ادامه دارد. وای! هنوز فکر ناهار درست کردن از سرم نیفتاده،باید یک فکری برای شام بکنم. از بچه ها که نظرشان را می خواهم یکی موافق غذای فست فود است و یکی پلو خورشت می خواهد. چه کار کنم؟؟؟!!!
چقدر برای غذا پیاز خورد کردم! بوی پیاز داغ، خیس کردن برنج، شستن کاهو و گوجه فرنگی و خیار، که از صبح توی زنبیل مونده مانده، به اضافه ی شستن میوه ها... بالاخره شام هم درست می شود و خیال من راحت. حالا خوب است بروم بنشینم و یک لیوان چای بنوشم و چیزی بخوانم. تا روی کاناپه می نشینم چشمم می افتد به میز. خاک تو سرم، کلی خاک روی میز نشسته. چای را نصفه نیمه ول می کنم و می روم دستمال بیاورم. شروع به گرد گیری می کنم. خُب برای کسی که با کار خانه هنوز کنار نیامده پیش می آید. تا تو باشی بعد از این همه جا را گرد گیری کنی.
کمی بعد زنگ در به صدا در می آید. به ساعت نگاه می کنم. ای دل غافل! همسر گرامی هم به خانه برگشت. حدود دو ساعت بعد از جمع شدن مجدد افراد خانواده شام خورده شده، ظرف ها شسته شده، اجاق گاز تمیز شده و همه چیز به حالت اول برگشته است. باید چراغ آشپزخانه را خاموش کرد و رفت روی مبل یک کمی لم داد. بعد از دیدن یک برنامه تلویزیونی، هر کسی به دنبال کار خود می رود.
بخش چهارم:
این بخش دیگر هر چه باشد متعلق به خودم است. می خواهم بنشینم یک کتاب یا روزنامه ای بخوانم. یا کنترل تلویزیون را دستم بکیرم و کلی برنامه ببینم و ذوق کنم. روی مبل نشستم و چشم دوختم به صفحه روزنامه، احساس خستگی می کنم. روزنامه را سریع مرور می کنم. بعد از چند دقیقه چشم هایم خیلی خسته می شود. درد دستم هم بیش تر شده است. به سمت آشپزخانه می روم و از میان داروها یک قرص مسکن قوی پیدا می کنم و می خورم به امید این که کوفتگی بدن و درد دستم کمتر شود. از خواندن روزنامه هم منصرف می شوم. چقدر خوابم می آید. سریع به رختخواب می روم در حالی که فکر می کنم چقدر فردا کار دارم و امروز به هیچ کاری نرسیده ام. همسرم با آمدن من به رختواب بیدار می شود.
بخش پنجم:
و اینک شب...
به قلم سعیده
